خانه
مقالات
جستجو
درباره قاف
تماس با ما
آرشیو
کافه علم
ارسال مقالات
قافیه بازان
قاف بیستم ماههای زوج به روز می شود.
برای اشتراک ماهنامه از فرم عضویت سایت استفاده نمایید.





فراموش كردن رمز
ثبت نام نكرده ايد؟ ثبت نام
پیوندها

کمیته پژوهشهای دانشجویان/ستاد پرورش استعدادهای علمی دانشجویان/عصیان/نوروواچ/یک پزشک/از زندگی/باشگاه/فصلنامه ذهن/هفت سنگ/چهره های ماندگار/شبکه علمی کشور/کانون تفکر شریف/ایده بازار/تحلیلگران تکنولوژی ایران/اندیشکده صنعت و فناوری/وبلاگ کمیته پژوهشهای دانشجویان پزشکی اصفهان 

 
چاپ پست الكترونيكي

اخلاق خدايان /روح الله ناصري* This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it

Winkنسخه pdf
دور نيست زماني که ژان ژاک منو چنين گفت:«پيمان قديم تکه تکه شده است. انسان بالاخره مي داند که در عظمت بي احساس جهاني که به نحو تصادفي از آن پديد آمد، تنهاست.»(1) و اين گفته ي واينبرگ که:«در جهان هرچه قابل درک تر به نظر مي رسد، بيهوده تر به نظر مي آيد.»(2)و همه چيز از اين جا آغاز شد. در اوايل قرن گذشته ياسپرس در کتابش در حين برشمردن ويژگي هاي غرب بزرگ چنين نوشت:«غرب زمين و آسمان را از هم جدا نمي داند و مي کوشد بهشت را در زمين متحقق سازد. خودآگاهي و کمال آدمي به نظر بشر جديد! غربي در همين عالم است و به اين جهت او به اين عالم صورت مي بخشد و البته اين برخورد با شکست همراه است. غرب با آزمايش شکست تراژدي را مي بيند و تنها غرب است که با تراژدي آشناست.»(3) آنچه درپي مي آيد روايت يک تراژدي است از زبان يک بشر جايزالخطاء! که شايد شروعي باشد براي يک بي پاياني!

بيان مسئله:
براي ملموس بودن آنچه که در ادامه مي آيد با يک مثال شروع مي کنيم:
يک نوزاد متولد ايالات متحده 2 برابر نوزاد سوئدي، 3برابر نوزاد ايتاليايي، 13 برابر نوزاد برزيلي، 35 برابر نوزاد هندي، 140 برابر نوزاد بنگلادشي و 280 برابر نوزادي که در چاد، رواندا، هائيتي يا نپال متولد مي شود، سربار محيط زيست است. اسوالدو دريورو ضمن بيان اين آمار به طرح چند سؤال ساده مي پردازد: آيا هزينه ي زيست محيطي نوزاد آمريکايي را که در الگوهاي جديد مصرف مستتر است، مي توان به 80 ميليون نوزاد که سالانه در سراسر دنيا متولد مي شوند تعميم داد؟ آيا اگر پروسه ي جهاني شدن در همه ي زمين با موفقيت به انجام برسد، بازيافت زباله ي اضافي که 4 ميليارد مصرف کننده ي جديد توليد مي کنند امکان پذير خواهد بود؟ يا بايد الگوي مصرف خود را تغيير دهيم؟(4)
و اما آنچه که روايت مي کنم چيزي غير از اين است؟
در علم نوين به ما چنين گفته شده که تمام آنچه در اين عالم وجود دارد براي استفاده ي ماست و هيچ گياهي يا حيواني يا اکوسيستمي نيست که به خودي خود، حيات و معنايي داشته باشد و في نفسه داراي ارزش ذاتي باشد. همه چيز براي انسان جديد(!) به مثابه ي ابزار و آلات براي استيلا و تصرف در عالم و اعمال اراده ي اوست و اين چنين مديريت منابع طبيعي به صحنه مي آيند و به خود اجازه مي دهند که زمين و هرچه را که در درون و بيرون آن است به عنوان ماده ي خام تلقي کرده از آن مطابق نيازهاي خود کالايي بسازند و خريد و فروش کنند. بنابراين جنگل يعني الوار و رودخانه يعني منبع نيرو و عجيب آن است که بشر خود را نيز به عنوان منبع و ذخيره تلقي مي کند و مطابق اغراض و غاياتي که دارد در آن دخل و تصرف مي کند.(5)
اين ديدگاه استعمارگر و شايد به عبارت بهتر تجاوزکارانه از يک انديشه ي فلسفي ساده در سلولهاي خاکستري مغز فلاسفه ي پس از دکارت نشأت گرفته است! خود دکارت با اينکه انسان و جهان را دو سنخ متفاوت و دو جوهر بي ارتباط با يکديگر مي دانست هنوز به نحوي مطابقت قائل بود و خدا را ضامن مطابقت و صدق مي دانست(6)،ولي وقتي توسط فلاسفه ي پس از وي عهد الهي از نظر برداشته شد، بشر جديد متولد شد1.
اگر بنا به نظر مارکس تفسير کنيم و طبيعت را زمين مرده وگياه و حيوان و به طور کلي عالم ماده و مادي بدانيم، درحقيقت مهياي پذيرفتن اين معني شده ايم که بشر درضمن استيلاي بر طبيعت و با صورت بخشيدن و شکل دادن به عالم، خود تغيير ماهيت يافته و به موجودي از جنس متعلق علم و عقل خود بنياد مبدل شده است(7). بيکن چنين مي گفت « بشر از پديده هاي طبيعي نظمي بيشتر از آن چه در آن ها واقعاً موجود است، انتظار دارد(8)» از نظر بيکن درست است که به ظاهر يک هماهنگي در عالم وجود دارد، ولي اين هماهنگي آن قدر ارزش ندارد که بخواهيم خود را مقيد به نظم موجود در طبيعت کنيم و به نظمي بالاتر از آن فکر نکنيم(9) و تمام علم نوين2 از اين جا شروع شد که «طبيعت را بايد با خود هماهنگ کنيم» و در نتيجه از اين طريق انساني جديد متولد شد. انسان جديد مي گويد عالم بايد با ميل هاي من هماهنگ شود. هرجايي که با ميل هاي من هماهنگ است آن وجه از طبيعت را مي پذيرم و هرجاي آن هماهنگ نيست براساس خواست خود تغييرش مي دهم(10). و اين گونه با يک حالت جدي و برنامه دار، بشر جديد براي تغيير طبيعت به صحنه ي تاريخ معاصر آمد و آن ساختن ابزارهايي بود که با آن ابزارها بتواند به جان طبيعت بيفتد. تولد انسان ابزارساز از اين جا معني پيدا کرد و پديد آمد(11).
يک بار ديگر به سخن ياسپرس برمي گرديم: غرب زمين و آسمان را از هم جدا نمي داند و مي کوشد بهشت را در زمين متحقق سازد. بشر جديد در خيال بهشت مادي است و از اين رو نياز دارد تا زمين را تغيير دهد. استيلاي بشر بر طبيعت يعني اطلاق صورت وهمي بر عالم و آدم. يعني اين استيلا، با تغيير معني و ماهيت عالم و آدم آغاز مي شود و به استيلاي بشر منجر مي گردد. اما اين مرتبه نه با جنگ، بلکه با علم جديد بشر از موجودات، صورتي خيالي مي سازد و ميان صورت هاي خيالي خود نسبت هاي کمي و رياضي برقرار مي کند و با همين نسبت ها در عالم تصرف مي کند و جهان بشري را مي سازد و نام آن را ترقي مي گذارد و مرادش از ترقي، ترقي در حيات وهمي، مادي و کمي است(12). در اين حال غايت علم، تصرف بيشتر در طبيعت است و غايت تعليم و تربيت و آموزش و پرورش، تربيت و ساختن انساني است که بتواند به علمي براي تصرف بيشتر در طبيعت مجهز باشد(13).
و اما...
و اما ادامه ي داستان را از زبان هيدگر مي شنويم! جريان توليد علم و تفکر ظاهراً در تمام دانشگاه هاي جهان ادامه دارد. اما هيدگر هيچ احترامي براي اين نحوه از تفکر و يا هرگونه خودرأيي و خودبيني، که بنا به مشهور تفکر شمرده مي شود، قائل نيست. آن تفکري که از نظر هيدگر ضروري و اساسي است، تقريباً و يا متأسفانه اصلاً در هيچ يک از دانشگاه ها و يا در ميان فلاسفه وجود ندارد. تفکر حقيقي از نظر هيدگر اين نيست که صرفاً انبوهي از اطلاعات علمي را بر هم تلنبار کرده و هضم نمائيم و يا به روابط متقابل پيچيده اي که در ميان واقعيات هست احاطه پيدا کنيم و يا تئوري هاي بسيار قوي و جامعي از پيش خود اختراع کنيم. آن تفکري که هيدگر آن را لازم و اساسي مي داند و ما را به آن دعوت مي کند، تفکري نيست که غايت آن غلبه و استيلا بر چيزي باشد. تفکري که نشأت گرفته از انگيزه و درک و فهم و تغيير جهان و يا شکل دادن به آن است، هرگز مورد نظر هيدگر نيست. تفکري که او در طلب آن است اجازه مي دهد که عالم، يعني زمين و موجودات، خود را چنان که هستند و به زبان خود نشان بدهند. هيدگر اين گونه تفکر را reflection يعني تفکر حضوري3 مي نامد(14). او از ما مي خواهد که به بيگانگي و غربت وجود تکنولوژيکي خود در اين جهان فکر کنيم و بشر را نهيب مي زند تا قبل از اينکه کليه ي امکانات فکر کردن را به طرز غيرقابل جبراني از دست بدهد به خود آمده و توجه کند که چه مي کند و در کجا ايستاده است(15).
به قول دکتر نصر: براي صلح و آشتي با زمين، بايد با آسمان آشتي کرد(16). در زندگي با طبيعت و با خود! هيچ چيز خطرناک تر از نگاه صرفاً تجربي نيست؛ براي به دست آوردن صلح و آرامش با طبيعت، ابتدا به صلح و آشتي با نظم روحاني و معنوي عالم نياز است(17). طبيعت ساخته ي دست بشر نيست، بلکه از منبع امر قدسي يا ذات قدسي صادر شده است و يقيناً به همين دليل، اگر موانع ظهور انوار قدسي را از ميان برداريم، امر قدسي خود را به رضايت خود آشکار مي سازد(18).
اين نوع فهم از طبيعت و اين نوع تعامل با آن، بشري را که خود را در مواجهه با عظمت مرده ي عالم وحلقه ي محاصره ي قدرت تکنولوژي هاي خودساخته اش، تنها حس مي کرد، هدف و اميد مي بخشد. و اين فهم زماني ميسر است که شما متوجه باشيد پشت پرده ي ظاهر اشياء، يک حقيقت غيبي وجود دارد و اين ظاهر، صورت آن حقيقت غيبي است و اين شرايطي را مهيا مي کند تا شما در تعامل با طبيعت و در تعامل با هر شيئي حقيقي، با باطن آن ارتباط برقرار کنيد و به جاي در حجاب بردن طبيعت آن را به انکشاف درآوريد تا رازهايش را ظاهر سازد(19).
بشر حکيم- که نمونه هاي آنرا مي توان در دوران ماقبل تکنيک در گوشه گوشه جهان يافت4- توانايي فهم باطن اشياء را داشت و راز و رمز آن ها را مي شنيد، با طبيعت تعامل مي کرد و حريم آن را پاس مي داشت و طبيعت هم خود را به عنوان صورت راز به بشر حکيم نماياند و با هم ديگر آشنا شدند و در کنار هم ديگر درنهايت انس زندگي کردند! و اين است معناي معاشقه با طبيعت پيرامون(20).
انبياء و حکيمان به اين حقيقت دست يافته بودند که جهان صورت يک عقل حکيم مطلق است و ما بايد با تعقل و تدبر در عالم، رمز و راز زندگي در جهان را بيابيم و بيش از آن که عالم را تغيير دهيم تا مطابق ميل ها و آرزوهاي ما باشد، بايد خود را تغيير دهيم تا مطابق حقايق حکيمانه ي عالم گرديم و اگر ابعادي از جهان مطابق ميل هاي ما نيست، اين گناه ماست که هوسهاي سرگردان را براي خود گزينش کرده ايم، درحالي که صنع خالق حکيم براي برآوردن آن هوس ها خلق نشده است(21).
پس يک بار ديگر به غرب نظر مي کنيم؛ علم و ادب و هنر و سياست و تکنيک مي بينيم؛ اما اين ها اگرچه با نحوه ي تلقي غربي پديد آمده و بسط يافته اند، غرب نيستند بلکه در مهار غرب اند. غرب نحوه ي مهار کردن موجودات است و البته طبيعي است که اين ها با انحطاط غرب پژمرده شوند و شايد زندگي بشر را به خطر اندازند؛ اما هنر، ادب، آزادي، علم و وسايل آسايش اختصاصي به عالم غربي ندارد و در هر عالم ديگر هم مي تواند وجود داشته باشد(22). علامه طباطبايي علوم و معارف را به اعتباري به دو قسم تقسيم
مي کنند. يکي معارفي که صلاحيت از براي تحول دارند مانند علوم رياضي و تجربي و فني و ديگر علوم و معارفي که هرچند بنحوي تحول در آنها راه دارد، اما تابع قاعده ي تکامل نيستند5 مانند معارف راجع به مبدأ و معاد(23).
علوم و معارف و آراء و احوال سياسي و اجتماعي موجود در غرب همه از سنخ علوم و اطلاعاتي است که دستخوش تحولند، هرچند که اين قبيل علوم و دانش ها اختصاصي به غرب ندارند. ولي بايد اذعان کرد که در غرب، علم (با همان تعريف پوپري اش) و تکنولوژي متحول (با همان تعريف هيدگر) اعتبار درجه اول را دارد(24).
و آخرين بخش اين تراژدي طولاني شناخت جايگاه خودمان در دنياي فعلي است:
علامه طباطبايي سه مرتبه براي تفکر قائل است: تفکر فردي، تفکر اجتماعي و تفکر قدسي.
بيشتر ما و دانش مندان ما داراي تفکر اجتماعي نيستند و تفکر آن ها فردي است. ما شرقي ها آن چه از خود مي فهميم اين است که موجودي مستقل مي باشيم و هيچ گونه رابطه اي که استقلال وجودي ما را نقض کند با محيط اطراف خود نداريم. اين طرز تفکر موجب مي شود جز به جلب منفعت براي خود و دفع ضرر از خود نينديشيده و توجهي به غير خود نداشته باشيم. جامعه اي که اين نحوه ي تفکر فردي در آن غلبه دارد از نظم و سامان و علم و صلاح بي بهره است. جامعه اي که تفکر اجتماعي در آن غلبه دارد همانند جامعه ي غربي در دورن داراي نظم و عقل  صلاح نسبي است اما عادل نيست و شايد مستولي و استعمارگر و متجاوز به حقوق و حيات ديگران باشد- ملاک قضاوت ما درباره ي کسي که طرز تفکرش اجتماعي است نبايد برخورد و معاشرت او با افراد اجتماعش باشد بلکه بايد روش او را با کساني که از حوزه ي اجتماعي او خارج اند مشاهده نمود - و اما جامعه اي الهي است که عقل قدسي در آن به تکامل رسيده است و تعامل در اين جامعه براساس درک باطن و حقايق اشياء و افراد است. چنين جامعه اي است که بايد متحقق شود و متحقق خواهد شد.(20)...ان شاء الله

 

پانوشت ها:
1«فکر چگونه مي تواند دريابد که احساسي که حاکي از جهاني خارجي است چيزي غير از حالات خود آن فکر است؟ و فکر چگونه مي تواند به احساسات، که غالباً ما را فريب مي دهند يا به تصورات ذهني که در خواب «بي حقيقت» و در بيداري «حقيقت» به نظر مي آيند، اعتماد کند درصورتي که در هر دوحال واضح به نظر مي رسند؟» دکارت براي گريز از قيد اين فرضيه از خداوندي استمداد مي کند که مسلماً همه ي دستگاه عصبي ما را جهت اغفال ما نيافريده است (تاريخ تمدن کتاب آغاز عصر خرد نوشته ي ويل دورانت ص749). بدين ترتيب فاصله ي ميان فکر و ماده و نفس عين به طرز شگفت انگيزي از ميان مي رود و دکارت با ياري خداوند واقع گرا مي شود. دکارت چنين معتقد است که خود علم، يعني اعتقاد متقن ما به جهاني منطقي، منظم، تابع قانون و محاسبه تنها بدان سبب ممکن مي شود که خدا وجود دارد و نمي ميرد (همان ص750). او نه تنها به خدايي عادل و توانا اعتقاد دارد، بلکه معتقد به اراده ي آزاد انساني در ميان دستگاه ماشيني جهاني و هم چنين معتقد به روحي جاوداني علي رغم اتکاي ظاهري آن به جسم فاني است (همان ص 750). با اين وجود، دکارت ده سال آخر عمر خود را صرف علم کرد، اطاق هاي خود را به صورت آزمايشگاه درآورد و درباره ي فيزيک و فيزيولوژي به تحقيق پرداخت و گاه گاه مانند بيکن مي گفت که اگر بشر  بر اثر علم بر طبيعت مستولي شود نتايج علمي بزرگي از اين کار خواهد برد (همان ص 751)

2 در جستجوي شيوه ي برخورد علم نوين با طبيعت براي استخراج گزاره هاي علمي به انديشه هاي پوپر متوسل شدم و هرچند بيم آن دارم که چيزي غير آن چه در ذهن او مي گذشته تفسير کنم ولي ناچار از اين کارم:
پوپر چنين مي گويد: اين ماييم که از طبيعت سوال مي کنيم. ما با تجربه ها مصادف نمي شويم و نمي گذاريم که سيل تجربه ها از سر ما بگذرد. اين ماييم که مدام مي کوشيم تا با طرح پرسش ها، پاسخ بلي يا نه قاطعي را از دهان طبيعت بيرون بکشيم. طبيعت خود به ما جوابي نميدهد، مگر آن که بر او فشار آوريم (منطق اکتشافات علمي نوشته ي کارل پوپر ترجمه ي سيد حسين کمالي و دکتر سروش صفحه ي 344) پوپر تنها راه اصيل شناخت طبيعت را گمان مي داند: ما نيز مانند بيکن دانش تجربي يعني شيوه ي متعارف طبيعت شناسي بشر در عصر خويش را، مشتمل بر گمانه هاي گستاخانه و ناپخته و پيشداوري مي دانيم ليکن اين حدس ها و گمانه ها در عين اين که بسيار تخيل آميز و گستاخانه اند، لگامشان به دست آزمونهاي سنجيده و دقيق سپرده مي شود (همان صفحه ي 342) علم تجربي نه دستگاهي از گزاره هاي يقيني و ثابت شده است و نه روز به روز بر قطعيتش افزوده مي گردد. دانش تجربي ما معرفت قطعي و يقيني (episteme) نيست، نه با آن به سرمنزل حقيقت مي توان رسيد و نه حتي به جانشن آن يعني احتمال مي توان دست يافت. ما را به قطع و يقين راهي نيست، بلکه نصيب ما فقط گمان است- ليکن بي ترديد فايده ي علم تجربي بيش از آن است که ما را در عرضه ي تنازع زيستي! ماندني تر سازد. يعني علم را نمي توان صرفاً ابزاري سودمند انگاشت- (همان صفحه ي 342) علم عصاره ي دريافت هاي حسي تفسير نشده نيست و هرقدر هم در گرداوري و مرتب ساختن اين گونه دريافت ها زحمت کشيده شود، علم حاصل نخواهد شد. تنها وسيله اي که براي تفسير طبيعت دراختيار ماست همانا انديشه هاي جسورانه و گمانه هاي تصويب نشده و تفکر خيال پرورانه است و در ميان ما هرکس حاضر نباشد انديشه هايش را به آوردگاه ابطال روانه کند، در بازي علم تجربي مشارکت داده نخواهد شد (همان 344) هوس شديد براي تملک حق، تلقي آدمي از علم را رسوا مي سازد، هويت دانشمند به اين نيست که مالک حقايق خدشه ناپذير باشد بلکه در آن است که همواره در طلب ناقدانه ي حقيقت دوان و کوشا باشد (همان صفحه ي 345) پس آيا چاره اي جز نوميدي نيست؟ آيا ناگزيريم بپذيريم که علم تنها از اداي وظيفه ي زيستي اش برمي آيد و تنها جايي که ابراز لياقت تواند کرد که کاربردهاي عملي تقويتش کنند؟ من اين طور گمان نمي کنم، علم تجربي هرگز به دنبال هدف موهوم، دادن پاسخ هاي قطعي و يا محتمل نيست. بلکه روبه سوي هدفي بي نهايت دور و درعين حال دست يافتني دارد و اين همان کشف مسائل تازه ي ژرفتر و کلي تر و عرضه ي پاسخ هاي موقت به آزمونهاي هرچه تازه تر و متقن تر است (همان صفحه ي 345).
منظور از اين پاورقي تنها جلب توجه خواننده به مباني معرفت شناختي علم جديد نيست. مفاهيمي هم چون فشار بر طبيعت، گمانه هاي گستاخانه، تفکر خيال پرورانه، هوس شديد براي تملک حق و اهدافي بي نهايت دور و... همگي براي ما قابل تامل و تعمق است و ما را به فکر وا مي دارد.

3 تذکر اين نکته ضروري است که آنچه هيدگر از آن به تفکر حضوري ياد مي کند و بر آن تاکيد دارد با آنچه که ما در نتيجه ي بحث آن را با تفکر حضوري يا قدسي نام مي بريم متفاوت است. نهايتاً نتيجه اي که هيدگر در پايان اين مبحث مي گيرد از جهان بيني خاص او نشأت مي گيرد که هرچند المان هاي مشترکي از لحاظ فرهنگي با ما دارد ولي شايد درنتيجه مشترک نباشد. به دوستان توصيه مي شود براي روشنتر شدن فضاي فکري هيدگر براي آنها به مقاله ي «وارستگي، گفتاري در تفکر معنوي» که متن يک سخنراني توسط هيدگر است، مراجعه فرمايند.

4 مثال هاي فراواني در اين زمينه وجود دارد ازجمله تقسيم آب رود نيل و آب رساني به دشت وسيع اطراف آن تنها با استفاده از نيروي جزر و مد آب، حفر سلسله چاه هاي قنات به جاي حفر چاه هاي عميق امروزي براي آبياري در نواحي خشک سير، تقسيم آب زاينده رود را هم که مستحضريد و... که اکنون در گوشه ي موزه هاي سرتاسر دنيا مي توان آنها را يافت.

5در دين دو چيز شگرف وجود دارد: مبدأ و مقصد. اين دو چيزهايي هستند که انسان را به سير وا مي دارند. ارتباط با مبدأ يعني محرک و ارتباط با مقصد يعني هدف. اگر ارتباط انسان با مبدأ قطع شد و از محرک خود فاصله گرفت به بيراهه خواهد رفت و چون وي اصل حرکت را رها نمي کند، راکد نخواهد بود و محرک هاي ديگر او را به سير نزولي تا بهيمه شدن بلکه نازل تر سوق مي دهند (توحيد در قرآن نوشته ي آيت اله جوادي عاملي صفحه ي 155)


*دانشجوي دندانپزشکي دانشگاه علوم پزشکي اصفهان


منابع:
1- در جستجوي خدا.جان هاتون.ترجمه بتول نجفي.صفحه 221
2-همان.صفحه 221
3-درباره غرب.رضا داوري.صفحه 23
4- افسانه توسعه.اسوالدو دريورو.صفحه 90
5- فلسفه و بحران غرب.نوشته جمع مؤلفان.ترجمه رضا داوري، محمدرضا جوزي و...
6- همان.صفحه 9
7- همان.صفحه 9
8- سير حکمت در اروپا.محمدعلي فروغي.صفحه 116
9-فرهنگ مدرنيته و توهم.اصغر طاهرزاده.صفحه 40
10-همان.صفحه 40
11- همان.صفحه 41
12- اتوپي و عصر جديد.رضا داوري.صفحه49
13- فرهنگ مدرنيته و توهم.صفحه 49
14- فلسفه و بحران غرب نوشته جمع مؤلفان.ترجمه رضا داوري و... صفحه ي 165
15- همان.صفحه 164
16- انسان و طبيعت.سيد حسين نصر.صفحه ي 2
17- فرهنگ مدرنيته و توهم.اصغر طاهرزاده.صفحه 80
18- معرفت و معنويت.سيد حسين نصر.صفحه 208
19- فرهنگ مدرنيته و توهم.صفحه 63
20- فرهنگ مدرنيته و توهم.صفحه 71
21- همان.صفحه 36
22-درباره غرب.صفحه 39
23-تفسير الميزان ذيل تفسير آيه ي 200 سوره ي آل عمران
24-درباره غرب.صفحه 67
25-همان.صفحه 72
 
< قبل   بعد >

سال سوم
شماره بيست و چهارم
اردیبهشت هشتاد و نه
این‌شماره:پژوهش در هنر
شماره آینده:پدیدارسازی و
انتقال دانش

 
قاف
کافه علم
top of page

  

© %۱۳۸۹ قاف
Joomla! is Free Software released under the GNU/GPL License.